|
ایوب عبدل
|
دنیا را دور هم که زده باشی باز
جای دوری نرفته ای .
با همین خیابانی که می خیزد به اتاقت
باید از خواب برخیزی
با خیابان خانگی ات راهی شوی
راهی شوی که می رسد به خانه اول مان .
تازه می فهمی دنیا کوچکتر از آن حرف هاست که هر گردی گردو
و با این حساب
تمام رودها و دریاها به دستشویی خانه تان
و تمام روسبی خانه ها
در تخت خواب تک نفره ات .
مثل این نیست
که هیچ جای زمین را نرفته باشی و
زمین با تمام پستی بلندی هاش
به تو رفته باشد ؟
مثل چندی پیش
که چندی مانده بود زمین را دور بزنی
دورَت زدم
و نفهمیدی از کجای این جهان خورده ای
به همدان
که جای کوچکی ست برای زیستن
بدون هیچ چیز
بدون همه چیز
و شهری ست با چشم های خمار آلود
که می خواهند
دنیا را خلاصه کنند به مادینگی ت .
در كه باز مي شود
در به دَرَت مي شوم توي اتاق
پنجره سر از ديوار در مي آورد
و با چشمي نيم باز
تو را ديد مي زند
سر روي زمين مي گذاري
زمين ،
سر از روي من در مي آورد
مي گويي حوصله ام را ندارم عزيز
برايم چاي بريز
مي گويم حوصله ات را ندارم عزيز
به روي پاشنه مي چرخي
با سري به خيابان
چاي ، با كمي از تو كه افتاده است توي فنجان
طعم عجيبي گرفته
مي گيرد
مي پاشَمَت به ديوار
ديوار، پا مي شود
دست مي شود
پنجره را مي بندد
و مي نشيند با هم چاي مي خوريم .
بر شیب ِ گردنه
اتوبوس
آرام پیچ می خورد
سکون
با پیچش گردنی
در هم شکسته است
آرزو می کنم اجزاء بدن ام به موجوداتي كه فكر مي كنند تبديل نشوند .
از قاب عکس روی دیوار بگیر
تا یقه ی این پیراهن که چسبیده است به گلویم
می توانستند جای ما نفس بکشند
و جای خودشان نفس بکشند
جای این که خودشان باشند
می توانستم همین قلم مو باشم
که مدام سرش را پایین می اندازد
و قرمز بالا می آورد
بهتر که می دانی
قرمز به کجای نقاشی ات می آید
به نقاشی کجایت نمی آید
می توانستی قاب عکسی باشی به دیوار
چشم دوخته به دگمه های پیراهنم
که تا بیخ گلویم را خورده اند
می توانستی جای این درخت باشی
که توی عکس ، هر جایی
از اندام صخره های الوند بالغ شده
و پیراهنی که باد
با تمام حرفها چسبانده است به صورتش
توی این اتاق
می توانستیم دو تا باشیم
مثل آینه ای که افتاده است توی خودش
مثل آینه ای که افتاده ایم توی خودش
توی بیرونش
کیوان ! فلسفه بازی است و فیلسوف مثل بچه ای است که گِل بازی می کند و سر تا پایش را با گل یکی می کند.
کیوان من در کودکی یک فیلسوف بودم . دهان که باز می کردم مادرم را وحشت بر می داشت. فکر می کردم همه چیز را باید ببلعم و برای اینکه بهتر ببینم دهانم را بیشتر باز می کردم. برای من جدیتی که در کودکی هنگام بازی داشتم هیچ وقت تکرار نمی شود. من با تمام وجود بازی می کردم و با تمام وجود کتک می خوردم. همیشه سینه حیوانات مرده را می شکافتم تا علت مرگشان را کشف کنم و هر بار با یک دلیل ساختگی خودم را قانع می کردم مثلن میگفتم : علت مرگش شکسته شدن دنده هایش است در حالی که خودم سینه اش را شکافته بودم.
کیوان ما الآن هم همین کا را می کنیم. هیچ وقت به واقعیت یک چیز پی نمی بریم چون چیزها را با ذهن خودمان می سنجیم و تنها بازتابی از آنها دا در ذهن مان سازمان می دهیم و از این قاعده نمی توانیم فرار کنیم. من و تو فقط با نمادهایی که از واقعیت چیز ها می سازیم بازی می کنیم. زندگی یعنی معلق بودن بین هست و نیست یعنی شک. اگر من به حقیقت یک چوب کبریت حتی پی ببرم و شک بمیرد زندگی هم خود به خود مفهوم خود را از دست می دهد.
کیوان کشف حقیقت چیز ها ـ کشف بزرگ و ... معنی ندارد و همچنین انکار حقیقت چیزها هم معنی ندارد. چیز هم وجود دارد هم وجود ندارد یا نه وجود دارد نه وجود ندارد. برای ما چیز قراردادی است که در ذهن و به واسطه شعور و زبان اتفاق می افتد و ربطی به امر واقعی ندارد یا دارد (شک دارم که ربط دارد یا ندارد ).
کیوان فیلسوف کاری جز بازی کردن با این مفاهیم ساختگی نمی کند و من در کودکی بسیار جدی تر بازی می کردم. کیوان باور کن من در کودکی یک فیلسوف به تمام معنا بودم.
من و کودکی ام :
