چنان پرم من از تو چنان پر كه بيشتر شبيه شوخي زيبايي هستم
رضا براهني
شبيه شوخيِ زيبايي
در آغوشِ تو
از آلتِ خويش بريدم
و در مرزِ غرق شدن در زني كه درونم سوخت
مردانه مردانگي را
بوسيدم و
به تو بخشيدم.
شبيه شوخيِ زيبايي
شكم برآمد و
طبیعی
دو كودكِ زيباي شوخ زاييدم
هر دو رفته به تو.
تخت تو گيريم كه اقيانوس
گيريم آرام
كه ميداند باد
از كدام سو خواهد وزيد؟
كه ميداند بوي تو
از موهاي ريختهات بر جزيرهي سينهي من آغاز شد؟
كه ميداند من
همچنان كه دست ميزدم
همچنان كه پا
به هيچ چيز و جاي تو چنگي نينداختم و
غرق شدم
و حالا فسيلي هستم بر تن هر ستارهي دريايي.
كه ميداند
چه شبهايي
كه درد كشيدهاي از لذت
چه شبهايي
درد كشيدهاي از درد
از كابوس
از كوسههايي كه گوشتِ پشتت را تكه تكه كندهاند و به زير كشيدهاند.
كه ميداند مرامِ تو
مرا خوردن بود
كه نان بودم
مرا نوشيدن
كه شراب.
كه ميداند تختِ تو آبهاي آزاد است
در اطرافِ مثلثِ برمودا
كه هر كشتي
كه هر كشتي شكستهاي را محترم نميدارد.
داشآكل!
آرزوي تو اگر تني به آب زدن باشد در ساحل
كار من
هر روز
به پا كردن طوفان بود؛
نه اينكه ساحل كم آورده باشد تخت، نه!
سونامي بود
كه ساحل نميشناخت.
آرزوي تو اگر فتح دوازههاي دريا،
كار من هر روز
در ميانِ مثلثِ شيطان
شكار كوسه بود.
داش آكل!
هشدار!
من:
پوزيدون، سلطانِ آبهاي جهان
در كف اقيانوس خوابيدهام
و هر جزيره حبابيست
كه از دهانم خارج ميشود.
الف ب س
كاشي ها
پيچ موهايت را تاب نمي آورند،
صدايش درمي آيد از
مناره ها.
انسان در ملكوت و
حيوان را در طبيعت حيوان حمايت مي كني.
كدام از اين ها باشم
حيوان!
صداي اذان مي آيد
صداي اذان
مي آيد
و مزاج تند مرا بر گُرده ي تو مكتوب مي كند
كه طولش را تازيانه رقم بزند.
طول تو اما
در كدام جهت رشد مي كند؟
راشد،
حيوان من!
چه حال و هواي ملنگي دارد وضو در حوضي
كه عرياني تو
در آن افتاده
و دست هاي من است كه اندامت را در دايره هاي متواري
حبس مي كند.
تو با آن گنبدها
و گل پیچ های بی تابت
حيوان عجيبي هستي
كه عجيب تر بودي اگر
گوشتخوار نبودم.
با سلامی کهن
به خانهات داخل میشوم
و زنانِ باستانیام را یک به یک معرّفی میکنم:
لیلی
شیرین
منیژه ...
بعد مینشینیم و تا صبح
حکایات عاشقانه سر میکنیم وُ
میخندیم.
از دهانم
بوی دهانِ تو روئیده
و هر گُلی که میپژمرد انگار
پسخورده بوسهای باشد از لبهات.
هیچ اتفاقی دوباره نمیشود
الا تولد تو.
سرمای دیماه و شاید که برف میبارید
شاید صدای جیغ زنی زایا
در رشتههای صبور برف پیچید، گُر گرفت و یک تکه گوشت، سوزان از جهنم افتاد بر زمین و
تو زاده شدی:
سیساله زنی کودک مچاله در آغوش خودش که معشوقهاش بود.
تو زاده شدی
یک بار از مادرت و سپس
همیشه آبستن بودی
و هر بار
با چنگ و درد
تکه تکه هی بیپدر خودت را زائیدی تا سیسالگی تا کی؟
اکنون برای هر سال سیسالگیات
چه هدیهای جز تو
تن تو:
ترکیب نامحسوسی از گوشت و استخوان
و جان
و نیش زبان.
تنها باید آینهای رو به قامتت بگذارم
که با رقصی مُدام
دوباره خودی از خودزادههای خودت را
به خود هدیه کنی.
منظره های دره ی شیطان
وسوسه
بستن چشم
و سقوط از
گردنت.
به کوبه می ماندم
وقتی به سودای تو با هزار سر
به در کوفتم
و خون از پیشانی در ریخت.
آه ای
بُرا
ده ها
یِ من!
در اندام تو
من:
مارکوپولو
چنان شبم
كه آفتاب
تخم تابيدن نمي كند.
برای تو از من
چه کاری ساخته است؟
جز اینکه شکلاتی به یاد ذائقهات
در کیف بگذارم.
از من برای تو
جز طعمِ تلخ و شیرینِ تیره ای
چه خواهد ماند عزیزم؟