|
ایوب عبدل
|
روی جلد کتابی که در دستم است بزرگ نوشته : " تهوع " و تصویر سارتر که به من خیره شده انگار هرگز حرفی برای گفتن ندارد شاید با خودش میگوید که من آدم احمقی هستم .
می خواهم خیالاتم را روی کاغذ بنویسم"اما می ترسم"اگر بنویسم دیگر متعلق به من نیستند . دیگر کلمه ها من را نمی شناسند . می خواهند خفه ام کنند . میترسم از خودم شکست بخورم.
تهوع را باز میکنم : ـــ اندیشه من خود من است : برای همین است که نمی توانم وایستم . من به وسیله آنچه می اندیشم وجود دارم . . . و نمی توانم خودم را از اندیشیدن باز دارم در همین لحظه ـ چه ترسناک است ـ اگر وجود دارم به این سبب است که از وجود داشتن دلزده ام . . . ـــ
دیگر حرفی برای گفتن ندارم" سکوت میکنم . اما . . . وای . . . سکوت " سکوت " سکوت بزرگ ترین حرف هاست " نمیتوانم حرف نزنم . وجود من سراسر سکوت است.
کتاب را می بندم . باز هم آن تصویر و آن سکوت مرموز . انگار برای همیشه مرده است و هرگز حرفی برای گفتن ندارد . اما سکوت " بزرگ ترین حرف هاست و مرگ . . . مرگ . . . مرگ بزرگترین سکوت است .