|
ایوب عبدل
|
در كه باز مي شود
در به دَرَت مي شوم توي اتاق
پنجره سر از ديوار در مي آورد
و با چشمي نيم باز
تو را ديد مي زند
سر روي زمين مي گذاري
زمين ،
سر از روي من در مي آورد
به روي پاشنه مي چرخي
با سري به خيابان
چاي ، با كمي از تو كه افتاده است توي فنجان
طعم عجيبي گرفته
مي گيرد
مي پاشَمَت به ديوار
ديوار، پا مي شود
دست مي شود
پنجره را مي بندد
و مي نشيند با هم چاي بنوشیم .